تبليغاتX
بهترین های دنیا
یک وبلاگ آریانی با بروزترین خبرها
شبدیز(داستان حماسی) 
|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در شنبه 1385/08/20 | موضوع:
ستارخان(داستان حماسی) 

ستارخان

محل فیلمبرداری: طهران، بهارستان، مجلس
علی حاتمی: خب ...آماده!... سه. دو. یک... حرکت!
سربازان روسی پشت توپها قرار می گیرند و شلیک می کنند. گلوله ها به بدنه مجلس شورای ملی اصابت می کند. آزادی خواهان از پنجره های مجلس تیر می اندازند. دکور مجلس در حال فروریزی است.
علی حاتمی عینک آفتابی اش را از روی چشم بالا می زند ومی گوید: کات! همین برداشت خوب بود... زیر کلاکت یادت نره بنویس: به توپ بستن مجلس به دست لیاخوف، برداشت چهارم...
محل فیلمبرداری: منزل علی موسیو ( تبریز)، ستارخان، باقر خان، علی موسیو و حیدر عمو اوغلو مشغول صحبت اند.
علی حاتمی: حرکت!
حیدر عمو اوغلو: خبر بدی دارم! لیاخوف مجلس رو به توپ بسته... انگار ملک المتکلمین و صور اسرافیل رو کشتن. تقی زاده هم معلوم نیست کجاست. می گن رفته زیر بیرق انگلیس...
ستارخان: پس تو اونجا چی کار می کردی؟
حیدر عمو اوغلی: من که نمی تونستم جلوی توپ در آم...
ستارخان: مرگ حقه لامصب! مرگ دست خداست نه دست اون توپهای روسی. من اگه عمرم به دنیا بود که هست، جلوی اون توپهای روسی هم زنده می موندم لامصبا!
علی موسیو: ما باید بجنگیم! من به غیر از خونه ام که مال زنمه همه داراییمو می دم تا تفنگ بخریم. باید بجنگیم.
باقر خان: آقام علی، ذوالفقارش رو از رو می بست. اگه مشروطه چی هستین اسلحه هاتونو بیارین بیرون!... همه مردم ستار رو می شناسن و به مردونگی قبولش دارن. من و میر هاشم و تمام محله پشت ستار واستادیم. امیرخیز، مامالان، باغمیشه، همه جا!
ستارخان: جنگ عین آتیش قلیون منه! اگه بهش پک نزنم خاموش می شه!
( حیدر ساکت است)
علی موسیو: فقط اسلحه لازم نیست. آدمهایی لازم اند که جرات به کار بردن اسلحه را داشته باشند. ستار یکی از اونهاست...
کات!

***

محمد علی شاه در کاخ نشسته بود. اما انگار صدای گلوله ها را از تبریز می شنید. گلوله هایی که سوت می کشیدند و از بیخ گوشها می گذشتند... گلوله... گلوله... گلوله...
باقر خان نشسته بود روی یک کنده چوب، اسلحه را عمود بر زمین گذاشته و سرش را به آن تکیه داده بود. تفنگچی هایش هر کدام به سویی می دویدند، فشنگ می آوردند، گلوله توپ ها را کنار توپ می چیندند و هر از چند گاهی چیزی از سالار می پرسیدند. باقر جواب می داد و دوباره با سکوت سرش را به تفنگش تکیه می داد. عاقبت مردی دوان دوان رسید و با صدای بلند داد زد: هاااای سالار! سوار های رحیم خان نزدیک اند. دارند می آیند که نیروی های خیابان و امیرخیز را از بین ببرند.
باقر خان گفت: فوری یکی را بفرست امیر خیز تا به ستار اطلاع بدهد. از کدام جانب می آیند؟
مرد گفت: اینطور که می آیند به نظرم از این جانب وارد شوند. تا نیم ساعت دیگر باید برسند.
باقر خان تفنگش را کنار گذاشت و دهنه توپ را به سمتی که تفنگچی گفت بود برگرداند. دو تفنگچی به کمکش آمدند و توپ را هل دادند و مستقر کردند. باقر خان گفت: نزدیک که شدند یک گلوله توپ مهمانشان می کنیم...
ساعتی گذشت. دیده بان از بالای بارو گرد و خاکی دید. فریاد زد: دارند می آیند! شلیک می کنند و می آیند!!
باقر خان گفت: به تیررس که رسیدند علامت بده... و به توپچی گفت: علامت که داد بزن.
چند دقیقه ای گذشت. باقر خان یک زانو را بر زمین زده بود ، دستش را روی زانو گذاشته بود و سبیلش را تاب می داد. همه منتظر بودند. دیده بان آب دهانش را قورت داد و فریاد زد: حالا!...
توپچی شلیک کرد، گرد و خاک به هوا بلند شد. باقر خان چشم هایش را ریز کرد تا چیزی ببیند. نتوانست. فریاد کشید: چی شد؟ دیده بان داد زد: اینطور که من دیدم حداقل ده نفری ازشان کشته شدند. بقیه هم دارند فرار می کنند!
باقر خان گفت: مرحبا!... به امیر خیز اطلاع بدهید... و دوباره روی زمین نشست و سرش را به تفنگ تکیه داد.

***

شب خنک تبریز، هوای پاک تابستان، خانه ای در کوی امیرخیز. اینجا منزل ستار خان است. دو نفر روی تخت نشسته اند. ستار و باقر، یکی سردار و آن یکی سالار. آتش دو قلیان در فضای تیره حیاط برق می زند.
- امروز خوب روزی بود ستار. هر چه نیرو داشت رحیمخان ما به عقب راندیم!
- بد هم نگفتی. گویا سراغ امیرخیز هم می خواستند بیان!
- بله سردار. ما نگذاشتیم. آن طور که دیده بان روی بارو دیده بود بیوک خان سردسته سوار ها بوده ولی خودش کشته نشده. رحیم خان هم که انگار قابل حساب نکرده ما رو! ... بیوک خان رو فرستاده و خودش نشسته به عیش و عشرت!
- عیب نداره باقر. حالا که فهمید چند تا کشته داده و بیوک با چه خفتی فرار کرده حساب می آد دستش.
- فکر می کنی جنگ تا کی طول بکشه سردار؟
- تا هر موقع باشه عیب نداره. تازه اول جنگه باقر. دو هفته نیست مجلسو به توپ بستن. حرفهای حیدر عمو یادت نیست؟... می خوان بساط مشروطه رو برچینند. ما نمی ذاریم باقر. نمی ذاریم! خودت و تفنگچی هاتو آماده کن برای یه جنگ طولانی! یا دوباره مشروطه رو می گیریم یا همه کشته می شیم. قول بده وسط کار کم نیاری. جا نزنی!
- قول می دم سردار! قول!

***

پیروزی ابتدایی نصیب آزادی خواهان تبریز شده بود. اما در دیگر شهر های ایران اوضاع این گونه پیش نمی رفت. در طهران و دیگر ولایات آزادی خواهی سرکوب شده بود و استبداد قاجاری حکمرانی می کرد. این اخبار در تبریز و در میان آزادی خواهان موجی از یاس و نا امیدی افکند. رحیم خان علی رقم شکست اولیه بدست باقر خان نیرو هایش را دوباره به سمت تبریز گسیل کرد. ترس و وحشت بر جان مردم افتاد و در موج سنگینی از بی امیدی اسلحه ها به زمین گذاشته شد. رحیم خان پیروزمندانه وارد شهر شد و بدون هیچ مقاومتی تبریز هم به دست استبداد محمد علی شاه افتاد. اما نه همه تبریز...
... اینجا ایران است. آن شهری که آن بالا می بینی گوشه های سمت چپ نقشه، تبریز نام دارد. اینجا شیر های دلاوری خفتخه اند. این بیرق های سفید که می بینی بر در خانه ها نصب شده علامت صلح است. صلح با استبداد. اما نترس. شیر های دلاور همین روزهاست که بیدار شوند و این بیرق های ننگین را از سر در خانه ها بیاندازند... این محله که می بینی اسمش امیرخیز است. توی این کوچه ستار خان منزل کرده است. شیر امیرخیز حالاست که بیدار شود...
منزل حاج مهدی کوزه کنانی، نزدیک بازار تبریز
ستارخان: این که نشد وضع لامصبا! پس غیرت کجا رفته؟ یا علی بگید و بلند شید تا این استبداد چی ها رو بریزیم بیرون. مملکت مشروطه می خواد!
علی موسیو: نهارتو بخور سردار. عجله نکن. آرام آرام!
حاج مهدی: راست می گه ستار! عجله نکن. حمایت من و همه بازاری ها پشت شماست. به خواست خدا همه این استبداد چی ها رو دور می اندازیم. زمانش دست خداست. حالا نشد یک ماه دیگه. یک سال دیگه.
ستارخان: می ترسم حاجی! می ترسم آتیش جگرم خاموش بشه!
حاضرین در بحث و جدل غرق شده بودند که ناگاه صدای شلیک گلوله ای همه را میخکوب کرد. یک نفر گفت: سقف اطاق را ببینید! نگاهها به سمت سقف اطاق رفت. گلوله ای به سقف اطاق خورده بود. نگاهها به میان جمع برگشت. حسین باغبان به تفنگ یکی از تفنگچی ها که از دهانه تفنگش دود خارج می شد اشاره کرد و گفت: چه کار کردی تفنگدار؟
تفنگچی گفت: بی اختیار زدم! دستم به ماشه نبود! نمی دانم چگونه شلیک شد!!
حاج مهدی گفت: قضا بلا بوده... رفع شده انشاء الله
ستار خان خندید و گفت: قضا بلا نبوده حاجی! نشانه خوب و فال نیک ما بوده! همین نشانه برای من کافی است. جنگ را از فردا دوباره شروع می کنم. هر که می خواهد بیاید همین جا بگوید یا علی!
فریادی در اطاق پیچید: یا علی!

جنگ دوباره آغاز شد و این بار یازده ماه به طول کشید. گاهی ستارخان پیروز بود و گاهی استبداد. رحیم خان آمد و رفت، عین الدوله والی تبریز شد و بعد هم صمد خان به او پیوست. قساوت و کشت و کشتار را به حد نهایت رسانیدند اما ستارخان پایداری می کرد. تیر ماه فرا رسید و بعد از یازده ماه جنگ طاقت فرسا، تبریز در محاصره نیروهای دولتی مقاومت می کرد. گویی دیگر نای مقابله نمانده بود. آب و آذوقه به شهر نمی رسید. دست ها از زور گرسنگی تاب آن نداشتند که ماشه تفنگ را بچکانند. ستارخان نگران اوضاع شهر بود...
ستار: بد وضعی پیش آمده باقر!
باقر: تا خدا چی بخواد سردار...
ستار: خدا اون چیزی رو می خواد که اراده ما بخواد. نیروهای روس می خوان بریزند تو شهر. به بهانه این که توی تبریز آب و غذا نیست... قرمساق ها!
باقر: صلاح دیگه به نامه نوشتن به شاهه ستار! باید بگیم که نباید پای روس و انگلیس وسط کشیده بشه...
ستار: هیهات از این شاه... هیهات!

***

سپاه روس از راه جلفا راه آذوقه را به تبریز باز کرد. نیروهای دولتی به سرکردگی صمد خان و عین الدوله از ترس جانشان هر کدام به سویی دویدند. محمدعلی شاه به پایان سلطنتش نزدیک بود. صمصام السلطنه بختیاری به شورش برخواسته و نیروهای دولتی را شکست داده و حتی اصفهان را نیز فتح کرده است. سردار اسعد نیز همراه اوست. او با فرستادن تلگرافی خبر پیروزی خویش را به ستار خان می رساند. مجاهدین گیلان نیز به پا می خیزند و برای فتح طهران پیش می روند. آنها خبر فتح قزوین را با تلگراف برای ستارخان می فرستند. در کوی امیرخیز، ستارخان توی حیاط روی تخت نشسته است و تلگراف ها را می خواند. قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد.

***

طهران فتح شد. محمد علی شاه فرار کرد و نسیم آزادی وزیدن گرفت. ستار خان و باقر خان با شکوه و جلال وارد طهران شدند. خیابان ها آذین بندی شده بود. ستار شاخه گلی در دست داشت و لبخند می زد. باقر سینه را سپر کرده بود و راه می رفت. کسی گفت: سردار! بفرمایید تا عکسی به یادگار بگیریم.
سردار و سالار هر کدام روی یک صندلی نشستند. باقر کلاهش را مرتب کرد، دستش را روی عصا گذاشت و سینه اش را جلو داد. ستار خان هم یک دست را روی زانو گذاشت و گل سرخش را با دست دیگر گرفت. عکاس باشی گفت: آماده باشید... یک، دو، سه... متشکرم آقایان!

 

کتابنامه:
1- تاریخ مشروطه ایران/ احمد کسروی – انتشارات امیرکبیر
2- تاریخ هجده ساله آذربایجان/ احمد کسروی – انتشارات امیرکبیر

 

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در شنبه 1385/08/20 | موضوع: داستان های حماسی
 
سلام به همه ی دوستان آربانی و غیر آریانی

اول از همه از همه ی شما به خاطر فعال نبودن و دیر به دیر آپ شدن وبلاگ عذر خواهی میکنم.

دلایل زیادی پشت این قضیه است.

اما یه خبر هم اینکه گروه همیشه محبوب آریان روزهای ۲۲ و ۲۳ و ۲۴ و ۲۵ شهریور ماه در جزیره ی کیش کنسرت حواهد داشت.

برای اطلاع از جزییات این کنسرت میتونین به بخش نیوز سایت   www.arianmusic.com مراجعه کنید.

همیشه شاد و موفق باشید

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در یکشنبه 1385/06/12 | موضوع: آریان
دیدار عاشقان 
دوستان گل آریانی و عزیزان غیر آریانی سلام

امروز یه خبر داریم که هر چند تازه نیست و تا حالا دیگه قطعا همه ی آریانی ها ازش باخبرن اما چون مهمه باید بزاریمش !

بله . منظور خبر کنسرت گروه همیشه محبوب آریان در کرمانه ! کرمانی های عزیز میتونن روزهای ۱۲ و ۱۳ و ۱۴ مرداد شاهد حضور آریانی ها در شهرشون باشن یعنی باید ۳ روز دیگه صبر کنند .

امیدواریم مثل همیشه شاهد اجرای خوب آریان باشیم .

برای اطلاعات بیشتر در این زمینه هم میتونین به بخش news سایت www.arianmusic.com سر بزنین .

ما هواداران تهرانی هم همچنان در انتظار کنسرت آریان در تهران هستیم .

از شما هم ممنونیم که ما رو همراهی میکنید .

                                                                                N & M 

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در دوشنبه 1385/05/09 | موضوع: آریان
عشق یعنی ...  

عشق یعنی ...

 

 

·       عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه.

·       عشق یعنی ... همون سلام اول.

·       عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

·       عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

·       عشق یعنی ... انفجار احساسات.

·       عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

     ·       عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.

    ·      عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم

    ·       عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان

·       عشق یعنی ... مایه قوت قلب

    ·       عشق یعنی ... شادی و نشاط

    ·       عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.

    ·       عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.

    ·       عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.

     ·       عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.

·       عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها.

·       عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم.

·       عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها.

·       عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.

    ·       عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.

·       عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.

    ·       عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.

·       عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

·       عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

·       عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

·       عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.

·       عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.

·       عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه.

·       عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.

 

·       عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

·       عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه.

·       عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.

·       عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست.

·       عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی.

·       عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم.

·       عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.

·       عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن.

·       عشق یعنی ...  براش یه نامهء رمانتیک بفرستی.

.       عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.

·       عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.

·       عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن.

·       عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن.

·       عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.

·       عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن.

·       عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها.

·       عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

·       عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

·       عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.

·       عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

·       عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.

·       عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

·       عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

·       عشق یعنی ... جادوش کنی.

·       عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.

·       عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

·       عشق یعنی ... دو چهره خندون.

·       عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

·       عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

·       عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

·       عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست.

    ·       عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره.

·       عشق یعنی ... حرفشو باور کنی.

·       عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.

·       عشق یعنی ... یه جشن مخصوص.

·       عشق یعنی ... باهاش همراه و همسفر بشی.

     عشق یعنی ... وقتی نور ماه سحر آمیز می شه.

·       عشق یعنی ... ثبت لحظات قشنگ زندگی.

·       عشق یعنی ... جدایی از همدیگه قابل تصور نباشه.

·       عشق یعنی ... وقتی تو ملکهء قلب ها هستی.

·       عشق یعنی ... با شادی و خوشبختی تا آخر عمر با هم بودن.

·       عشق یعنی ... قصهء زندگی ما.

 

 

 

 تا ابد آریانی و عاشق و ... همراه ما باشید.

                                                      N & M 

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در سه شنبه 1385/05/03 | موضوع:
تست 

                                   

1-هنرپیشه معروف سینما کیست؟

الف)محمد رضا گلزار                              ب)محمد رضا علفزار

  ج)محمد رضا گندمزار                              د)محمد رضا دشت

 

2-هنرپیشه مرحوم سینما؟

الف)رضا ژیان                                       ب)رضا ماکسیما

ج)رضا فولکس                                      د)رضا خاور

 

3-هنرپیشه مرحوم فیلم ممل امریکایی؟

الف)نعمت ا...گرجی                             ب)نعمت ا... ساقه طلایی

ج)نعمت ا... شیرین عسل                      د)نعمت ا...مینو

 

4-هنرپیشه زن معروف سینما؟

الف)هدیه تهرانی                                ب)کادوی تهرانی

ج)چشم روشنی تهرانی                       د)قابل نداره تهرانی

 

5-بازیگر چشم قشنگ سینما و تلویزیون؟

الف)پارسا پیروزفر                               ب)فارسا فیروزپر

ج)پارسا پیروزپر                                   د)فارسا فیروزفر

 

6-یکی از آهنگهای منصور؟

الف)دیوونه                                       ب)خل

ج)منگل                                            د)خبر ندارم!

 

7-خشایار اعتمادی به چه سبکی میخونه؟

الف)پاپ                                          ب)اسقف

ج)راهبه                                           د)موبد

 

تست های ورزشی!!!

 

1-مربی و بازیکن اسبق پرسپولیس؟

الف)علی پروین                               ب)علی شهین

ج)علی مهین                                   د)علی دنبه

 

2-کشتی گیر گردن کلفت ایران؟

الف)عباس جدیدی                          ب)عباس قدیمی

ج)عباس نیو                                   د)عباس آپ تو دیت

 

3-تیم فوتبال آبادانی؟

الف)نفت آبادان                               ب)بنزین آبادان

ج)گازوئیل آبادان                               د)استقلال اهواز

 

4-باشگاه انگلیسی؟

الف)میدلزبرو                                   ب)میدلزبیا

ج)میدلزبودی حالا                             د)میدلز پاشو برو گمشو

 

5-بازیکن بوسنیایی سابق بایرن مونیخ؟

الف)حسن صالح حمیدزیچ                 ب)حمید صالح حسنزیچ

ج)حسن حمید صالحزیچ                     د)بابا چند نفر به یه نفر؟؟؟

 

6-دروازه بان انگلیس در جام جهانی 1998 فرانسه؟

الف)دیوید سیمن                            ب)دیوید سیمثقال

ج)دیوید سیگرم                               د)دیوید سیتن

 

7-مهاجم سالهای دور منچستر یونایتد؟

الف)اندی کول                                ب)اندی سرشونه

ج)اندی ساق پا                               د)اندی مرسی هیکل

 

8-مهاجم تیم ملی هلند و آرسنال؟

الف)دنیس برگکمپ                        ب)دنیس اروین

ج)دنیس وایز                                  د)دنیس تریکو

 

تستهای علمی-تفریحی!!

 

1-مساحت دایره چقدر است؟

الف)2متر                                     ب)2ونیم متر

ج)بیشتره                                     د)صبر کن بپرسم

 

2-سرعت نور چقدر است؟

الف)خوب است                            ب)بد نیست

ج)شما چطوری؟                            د)چه خوب

 

3-کدام دانشمند جاذبه زمین را کشف کرد؟

الف)نیوتن                                  ب)کیلوگرم

ج)متر بر مجذور ثانیه                     د)نیترات مس

 

4-ماری کوری کاشف چه بود؟

الف)اورانیوم                               ب)آلومینیوم

ج)آلمانیوم                                  د)لویی پاستور

 

5-در بیت زیر چه صنعتی به کار رفته است؟

«بی وفایی،بی وفایی،دل من از غصه داغون شده...»

 

الف)ایهام                                  ب)صنعت نفت

ج)صنعت پتروشیمی                     د)صنعت آبکش سازی

 

6-شاعر قرن دوازدهم؟

الف)هاتف اصفهانی                    ب)ابی اصفهانی

ج)اندی اصفهانی                         د)سیاوش قمیشی اصفهانی

 

7-فعل خوردن را صرف کنید؟

الف)چشم                                ب)صرف شده

ج)میل ندارم                               د)نوش جان

 

8-یکی از وسایل مربوط به فیزیک که در عینک،تلسکوپ و میکروسکوپ هم به کار میرود؟

الف)عدسی                              ب)کاچی

ج)فرنی                                      د)لوبیا با دوغ

 

9-دانشمندی که بین بار الکتریکی و جرم الکترونها و سرعت حرکت آنها رابطه ای نوشت؟

الف)تامسون                             ب)واشنگتنی

ج)بمی                                      د)شهسواری

 

10-شاخه ای از علم فیزیک؟
الف)مکانیک                              ب)باطری سازی

ج)بوستر سازی                           د)کمک فنر سازی

 

11-نویسنده«منطق الطیر»کدام شاعر است؟

الف)عطار نیشابوری                   ب)نجار نیشابوری

ج)سمسار نیشابوری                  د)کوپن فروش نیشابوری

 

12-یکی از اشکال ماده؟

الف)گاز                                     ب)یخچال

ج)بخاری                                    د)ماشین ظرف شویی

 

13-نام دیگر اسید فرومیک؟

الف)جوهر مورچه                       ب)جوهر مورچه خوار

ج)جوهر پلنگ صورتی                  د)جوهر تام و جری

 

14-نام گازهای سرد کننده یخچالهای قدیمی؟

الف)فرعون(فرئون)                      ب)نمرود

ج)ابرهه                                     د)خسروپرویز

 

15-نام دیگر گازهای بی اثر مثل هلیم،نئون...؟

الف)گازهای نجیب                    ب)گازهای سر به زیر

ج)گازهای باوقار                         د)کلا بچه های خوبی هستن

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در چهارشنبه 1385/04/28 | موضوع:
شخصيت خود را كشف كنيد  

شخصيت خود را كشف كنيد   

 

خود را بشناسيد

تصور كنيد در حال خريد كردن مي باشيد و در قفـسه هـاي يك فـروشگاه دنبال يك جفت كفش مناسب براي خود مي گرديد. آنچه كه باعث ميشود تا از خـريدن مثلا" كفشي به رنگ نارنجي روشن خودداري كنيد، مطلع بودن از اوليت ها و تقدم هاي شخصيتي خود است

                                                                                                         در مورد انتخاب همسر نيز همين اصـل بايـد رعـايـت شـود. هيـچ دليـلي وجـود نـدارد كه انسان با كسي كه هيچ تناسبـي با شـخصـيت او نـداشـتـه و هـرگزنـيـز نخواهد داشت همنشين و هم خانه شود. در عين حال شما تا زمانيكه به شخصيت خود پي نبرده ايد هيچ گاه نخواهيد توانست تشخصيص دهيد كه آيا فردي مـناسـب شـما هسـت يا خير. پيش از اينكه به مسير انتخاب همسر قدم بگذاريد دو مسـاله را بايد براي خود مشخص نماييد: نوع شخصيت و نوع عشق

انواع شخصيت

جستجو گر: ماجرا جو و مخاطـره طـلب. او تـرسي از برهم زدن قوانين و عادتها ندارد

رهبر: يك انسان اهل ريسك كه دوست ندارد هيچ فرصتي را از دست بدهد. يك رهبر هميشه نسبت به هوادارانش بي نهايت با وفا و صادق است 

سنت گرا: با تـجـهـيز به حـواس پـنجگانه و بـكـارگيري مهارتهاي عملي در طلب پايداري و استواري است. دوستانش او را قابل اعتماد مي پندارند

فرد گرا: در مسيـرهايش مستقل است. او شخصي كنجكاو و مملو از شگفتي و مسائل غير منتظره مي باشد

ياغي: يك قـلب شـكاك كـه روحـيـه ستيزه جويي داشته و فقط از خود طرفداري مي كند

بخشنده: انساني بسيار سخاوتمند كه دوست دارد همه را ياري و كمك نمايد

خالق: كنجكاو و احسـاسـاتي بـه هـمراه مـزاجـي آتشين، دوست دارد از طريق موازنه، جهان را به مكاني مناسبتر مبدل كند

قهرمان: يك بـرنـده طـبـيعـي، قـهــرمان با سختيها و مشقات زندگي با تحمل و شجاعت برخورد مي كند

پشتيبان: آرام و منطقي، ديـگران بـه او اطـميـنان كرده و نقطه اي قابل اتكا براي خود مي دانند

يكسان ساز: فردي بـا تـجربه و تـوانا كه ميتواند خودش را با هر وضعيتي تطابق دهد

ملاحظه گر: ذاتا" محـتـاط و هـوشـيـار اسـت. مـوقـيـعت ها و ديـگران را پيش از انجام اعمال نابهنگام، مشاهده و مراعات كند

 

انواع عشق

رومانتيك. اگر شـمـا آدمـي رمـانـتـيك هستيد، عشق همه چيز شما است؛ يك ارتباط عميق بين معنويت، جنسيت و احساس

احساسي. عشق شما شديد و آتشين است. در لحظه زندگي مي كنيد

مقدر: باور داريد كه عشق از قبل مقـدر و تعيين شده است و روح همسر، شما را به تكامل مي رساند

خود انگيز: عشق در نظر شما كاملا" طبيعي و براي سرگرمي تصور مي شود؛ اگر چنين نباشد احساس خوبي نسبت به عشق نخواهيد داشت

مشهود: بسيار اساسي، آنچه كه شما بـه دنـبـالش مـي گرديد همدمي ابدي براي تمام مدت عمر است، عشقي پايدار كه هميشه همراه شما خواهد ماند

محتاط: ذاتا" واقع بين هستيد مي دانيد كه در عشق رنج و جـدايي وجـود دارد ولي اين باعث عدم درگير شدن شما نميگردد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در چهارشنبه 1385/04/28 | موضوع:
بازم یه خبر خوب آریانی 

و اینم یه خبر خوش از آریان

 

در انگلستان توسطwww.worldmusic.net  "WORLD MUSIC"  که اصولا CDهای متعددی از آثار کشورهای مختلف را برای آشنایی هر چه بیشتر مردم جهان با موسیقی کشورهای مختلف عرضه میکند ، CD جدید به بازار ارائه شده که اسمش 

THE ROUGH GUIDE TO THE MUSIC OF IRAN                          

هست که شامل ۱۵ آهنگ ازنمایندگان انواع موسیقی در ایران است .در این  سیدی گروه محبوب آریان نماینده موسیقی پاپ و گروه O-HUMهم نماینده ی موسیقی راک معرفی شده اند.  درمورد موسیقی سنتی و محلی هم بزرگانی چون شهرام ناظری ، کیهان کلهر، حسین علیزاده و..... در این اثرحضور دارند.

لازم به ذکر است که در جلد CD  توضیحاتی در مورد موسیقی ایران داده شده که درباره ی  گروه گروه آریان چنین نوشته شده:

"Violonist Siamak Khahani is also an important part of the Arian sound, with dramatic flourishing at the opening of 'Afsoongar' '[Glamorous]', the opening song from Ta binahayat [Till Eternity], which was the bestselling album in Iran in 2005."

ترجمه:

 سیامک خواهانی، ویولونیست گروه آریان همچنین بخشی از صدای این گروه را اجرا می کند که در نمایشی که درآهنگ افسونگر داشت، ترقی کرد. با اومدن آلبوم تا بی نهایت، اون آلبوم، بهترین آلبوم در سال 2005 در ایران شد.

ما هم برای گروه آریان آرزوی موفقیت هر چه بیشتر می کنیم

ما رو از راهنمایی ها و همراهی های خودتون بی نصیب نزارین .

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در چهارشنبه 1385/04/21 | موضوع: آریان
دیوسپید (داستان حماسی) 

 

اینم دومین داستان حماسی ما تقدیم به شما :

 

دیو سپید

جاده مه آلود بود. غلیظ ِ غلیظ... من که عقب ماشین نشسته بودم سرم را گرفته بودم کنار شیشه تا خط ممتد کنار جاده را ببینم. این طوری می شد هر وقت که ماشین می خواست از جاده منحرف شود هشدار داد. هوشنگ نشسته بود پشت فرمان. راننده قابلی بود. هم من به او اعتماد داشتم هم کاوه که کنارش نشسته بود. کاوه هم مثل من سرش را کنار شیشه گرفته بود تا خط ممتد طرف دیگر جاده را نگاه کند. مه سپید سرتاسر جاده الموت را احاطه کرده بود. کاوه گفت: شیشه ها را بکشید پایین!... حیفِ این هوا نیست؟؟؟...!
مه سپید به داخل ماشین آمد...

***

پسرک نعره می کشید. روی تخت افتاده بود، به خودش می پیچید و حتی با خواهش های مادرش هم چشم هایش را باز نمی کرد. فقط داد می زد: سفید بود... سفید ِ سفید... سفید و پشمالو... وااااای....
زخمی شده بود. دست چپش را گچ گرفته بود و گوشه صورتش، زیر چشمش پانسمان شده بود...
مادر دستمال خیس را روی پیشانی پسرک گذاشت. پسرک دست ها را به طرف صورت برد... دستمال را چنگ زد و به گوشه ای پرتاب کرد... باز هم داد کشید... باز هم داد کشید...

***

اول های جاده مه این قدر غلیظ نبود... می شد شن های خیس و سرخابی رنگ را دید. رنگ آمیزی طبیعت این جاده بی نظیر است. هر نوع سبز که بخواهی پیدا می کنی ... آبی نیلگون... هم در آسمان، هم در رودخانه... سرخابی و قهوه ای روی کوهها... خاک قرمز رنگ... زرد و بنفش و صورتی گلها... تابلوی طبیعت... اما این بالا سپیدِ سپید است... مه غلیظ همه جا را گرفته... هیچ چیز دیده نمی شود...
جاده از کنار قلعه می گذرد... به رودخانه منتهی می شود و سپس می رسیم به دهِ ((سپارده)) و بعد هم ((کلاچای))... جاده این جاها خاکی می شود... گاوها بعضی مواقع که نزدیک جاده بیایند دیده می شوند... به روستای ((گیری)) رسیده ایم... اینجا مازندران است... سرزمین افسانه ای... مه همچنان پابرجاست... غلیظ و ترسناک... مثل بدن پشمالوی دیو سپید...

***

دکتر نگاهی به صورت رنگ پریده پسرک انداخت که آرام خوابیده بود. رو به مادرش گفت: لطفاً بگید که چه اتفاقی برای پسرتون افتاده...
مادر با لحن غمگینش گفت: پسرم و دو نفر از دوست هاش برای مسافرت رفته بودند به سمت شمال... از جاده الموت... این طور که دوستش کاوه می گفت جاده خیلی خطرناک و مه آلود بوده... هر قدر بالاتر می رفتند مه غلیظ تر می شده... جاده هم خاکی و لغزنده بوده... یکی دیگه از دوستهاش به نام هوشنگ پشت فرمون بوده... سر یه پیچ خطرناک ماشین از مسیرش منحرف می شه و به سمت دره سقوط می کنه... حدود 200-300 متر پایین تر محلی ها بچه ها رو پیدا می کنن... پسرم از اون موقع تا حالا هذیون می گه... زخم هاش بهترن اما روحش... می بینید که آقای دکتر...
دکتر گفت: هوشنگ الان کجاست؟... اون جزئیاتی از واقعه رو به شما نگفت؟
مادر گفت: هوشنگ رو همون جا توی ده دفن کردند...

***

از اتوبان تهران- قزوین که به سمت جاده الموت می رفتیم کوهها پیدا بودند. دورشون یه ابر غلیظ بود. می شد حدس زد اون بالا چه خبره... هوشنگ می گفت: فکر کنم توی گردنه ها مه گرفته باشه...
اون طرف کوهها سرزمین مازندران بود... سرزمین افسانه ای... هر کسی به این کوههای ترسناک و پر ابهت نگاه کنه راجع به سرزمینی که پشت اون کوههاست همین فکرو می کنه... ما به سمت سرزمین دیو ها می رفتیم...

***

دکتر عینکش را روی صورتش صاف کرد و با لحن آرامی گفت: خانم... باید خدمتتون عرض کنم که فرزند شما مبتلا به یک بیماری روحی شده... ابتلا به نوع خاصی از فوبیا ... کاملاً واضحه که در حین گذر از جاده خیلی ترسیده... اما چیزی نگفته... این ترس توی وجودش جمع شده و هنگامی که ماشین از دره سقوط می کنه این ترس به میزان حداکثر می رسه و اونو این طور از خود بی خود می کنه... اون از مه غلیظ جاده برای خودش تجسمی از دیو ساخته... اولین کاری که باید بکنیم اینه که سعی کنیم چشم هاش رو باز کنه... از پشت چشم های بسته، اون فقط دیو سپید رو می بینه...

***

از دور صدای برخورد موج های آب شنیده می شد که به صخره ها می خوردند و برمی گشتند به میان انبوه ِ آب... صدا ولی ضعیف تر از آن بود که گواهی کند دریا در همین نزدیکی هاست. هر چند نزدیکی دریا هم امید بخش نبود. نه کشتی بود و نه قایقی... تازه اگر قایقی هم بود با چشم های کور نمی شد هدایتش کرد...
صدای امواج می آمد که می خوردند به صخره ها و باز می گشتند به میان انبوه ِ آب...
کیکاووس در دنیای تاریک و بی نور، سرش را بر گرداند به آن سو که گمان می کرد توس و گودرز و بهرام و دیگران نشسته باشند و گفت: شرم بر شما که پهلوان ایران زمینید... یک جو غیرت و مردانگی ندارید... آخر باید به طریقی از این بند گریخت...
توس گفت: با چشمانِ کور؟!
و پیش خود اندیشید: هوس های شاه خوشگذران پای ما را به دیار مازندران کشاند... و گرنه سر و کار ما با دیو سپید نبود...
کیکاووس باز گفت: روزی رستم برای نجات ما خواهد آمد... روزی رستم خواهد آمد... تا با خون جگر دیو سپید روشنایی را به چشمان ما بازگرداند... رستم روزی خواهد آمد...
پهلوانان ِ نابینا، نا امید از آمدن رستم بر هوس بازی های شاه بی خرد نفرین می فرستادند... صدایی نمی آمد... جهان خاموش و تاریک بود...

***

رخش می دود... می پرد... می تازد...
رستم می دود... می پرد... می تازد...
خسته اند... می خوابند... شیری به سراغشان می آید... رخش شیر را می کشد... می دوند... می تازند... به بیابانی می رسند... خسته و بی رمق... اراده ای آهنین باید تا بتوان از این بیابان گذشت... اراده رستم بی مثال است... از بیابان می گذرند... می دوند ... می تازند... به جنگ اژدهایی می روند... گرز رستم مغز اژدها را متلاشی می کند... باز هم باید رفت... می دوند... می تازند... یک دختر زیبا... به هوش باید بود... در پشت چهره اش جادوگری نهفته است... مکر و حیله بر رستم کارساز نیست... رستم سر از تن زن جادوگر جدا می کند... می دوند... می تازند... اینجا مازندران است... جوانی بدست رستم اسیر شده است... اولاد راهنمای رستم در دیار مازندران می شود... می دوند... می تازند... رستم باید به جنگ ارژنگ دیو برود... فریاد رستم... شیهه رخش... پیروزی نزدیک است... ارژنگ به خاک و خون می افتد... می دوند... می تازند... اینجا قلعه دیو سپید است...
جنگ... گرز... شمشیر... دیو سپید پنجه می کشد... فریادش کوهها را می لرزاند... رستم اما چابک است... بازو در بازوی دیو می افکند... در بدن دیو فرو می رود... این دیو انگار بی انتهاست... آنقدر بزرگ است که رستم در آن گم می شود... هیچ جا را نمی بیند... باز در دیو می پیچد... شمشیر می کشد و دست و پای دیو را قطع می کند... از یزدان پاک مدد می جوید... زورش را در بازوها جمع می کند... دیو را از زمین بلند می کند و همراه با فریادی بر زمین می کوبد...
باز هم طنین صدای امواج آب که بر صخره ها برخورد می کنند و به میان انبوه آب باز می گردند...

                                                         ***

در روزی از روز های بهار... که صدای طبل و نقاره گواه می داد که نوروز رسیده است... مادر بر بالین پسرش رفت... خم شد... چشم های پسرش را بوسید... و از اطاق بیرون رفت...
پسرک نفس عمیقی کشید... پلک هایش به آرامی لرزید... چشم هایش را آرام باز کرد... نور آفتاب صورتش را نوازش می داد...

کتابنامه:

شاهنامه فردوسی

 

یه دنیا شادی براتون آرزو میکنیم

    N & M                                                            

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در سه شنبه 1385/04/20 | موضوع:
شیطان(داستان حماسی) 

شیطان

موجودی موهوم و زشت، شاید شبیه آدم، شاید هم نه... شبیه یک بیگانه فضایی، شاید هم شبیه یک رستگار گناه کرده، شاید هم شبیه زشت رویان افسانه ها... هر چه بود، نشسته بود پشت میزی که در یک سویش صندلی او بود با کلی میکروفون و یک لیوان نوشیدنی (؟) غلیظ و قرمز رنگ، و در آن سویش کلی خبرنگار و عکاس و روزنامه نگار مشتاق برای شنیدن حرف های او... صورتش سیاه بود و چشمانش تیز و براق... این تمام چیزی بود که از زیر کلاه گشادِ شنل سیاه رنگش معلوم بود... و البته برق آتش سیگار... دو پلیس در حالیکه هر کدام اسلحه به دست داشتند مراقب اوضاع بودند. موجود زشت اما بی توجه به آنها چهره خبرنگاران را از نظر می گذراند. در فکر بود که چه بگوید و چگونه آغاز کند. هیچ کس چیزی نپرسید. فقط یک نفر گلویش را خیلی آرام صاف کرد. موجود زشت کمی کلاه گشادش را عقب کشید و جرعه ای از نوشیدنی قرمز و غلیظ خورد. زبانش را بیرون آورد و دور لبش را پاک کرد. ردی از مایع لزج قرمز رنگ روی دندان هایش نشست. گوش ها در انتظار بود... با صدای گرفته و ترسناکش آغاز کرد:
من شیطان هستم!

***

مردی با موهای نامرتب و کراوات شل و ول جلوی در آسانسور طبقه همکف ایستاده بود. شلوارش خاکی بود و ریش هایش را نتراشیده بود. چمدانش را که سنگین به نظر می رسید از دستی به دست دیگر جا به جا کرد و دوباره دکمه احضار آسانسور را فشار داد. چند لحظه بعد در آسانسور باز شد و مرد داخل شد. دکمه را فشار داد تا به طبقه ۳۴ برود. در آسانسور در طبقه سی و چهارم باز شد و مرد این بار با موهای براق، کت و شلوار اتو کشیده و موهای شانه زده از آسانسور خارج شد. لبخند مرموزی به گوشه لب داشت و چشمان تیزش مستقیم به جلو خیره شده بود. به نزدیک در رسید و زنگ زد. در باز شد و مرد وارد شد. مستقیم به سمت میز منشی رفت و گفت: من با آقای رییس جمهور قرار ملاقات داشتم!
منشی به آرامی پرسید: شما؟!
مرد جواب داد: فرقی نمی کنه... منو لوسیفر(1) صدا کنید!

صورت منشی به چشمهای تیز و ترسناک مرد دوخته شد و در همان حال دستش به سمت تلفن رفت. گوشی را برداشت و گفت: آقای رییس جمهور!... آقای لوسیفر با شما قرار ملاقات داشتند و الان اینجا هستند...
صدای خفیفی از گوشی شنیده شد و عاقبت منشی گفت: بفرمایید آقای لوسیفر!

مرد لبخندش را بیشتر نمایان کرد و گفت: متشکرم خانم!... اما... از این به بعد... هر موقع منو دیدید ادب و تواضع بیشتری به خرج بدید... در واقع هر چیزی رو که در مورد ادب و نزاکت یاد گرفتید به کار ببرید... من این انتظار رو نه تنها از شما بلکه از شخص رییس جمهور هم دارم!!!...
سپس صورتش را نزدیک صورت منشی برد و گفت: وگرنه من می تونم روح شما رو دفن کنم!!!...

و دهانش را با لبخند تیزی باز کرد و خنده شومی کرد... منشی چشم هایش را بست و لبهایش را به هم فشرد... مرد برگشت و به سمت اطاق رییس جمهور رفت. دو بار در زد و وارد شد. منشی از میان در دید که رییس جمهور از جای خود بلند شد، تعظیم کرد و دست مرد را به گرمی فشرد... مرد همچنان لبخند می زد...

***

شیطان به صورت خبرنگاران نگاه کرد. پکی به سیگارش زد... دود زرد رنگی بیرون داد و گفت: گفتگوی جالبی بین من و رییس جمهور بود. به هر حال برای هر کس دیدن رییس جمهور از نزدیک یک افتخار محسوب می شه. اما باید بگم که این بار برای اون یک افتخار بود که من رو از نزدیک می دید. اون به من نوشیدنی تعارف کرد اما من رد کردم... می دونید که... من همیشه نوشیدنی مخصوص خودم رو می خورم. خبرنگاران با ترس به نوشیدنی قرمز رنگ نگاه کردند. شیطان لبخندی زد و جرعه ای نوشید... یکی از پلیس ها به ساعتش نگاه کرد...

***

- آقای لوسیفر باعث افتخار منه که در حضور شما باشم... می دونید... این افتخار نصیب هر کسی نمیشه... لوسیفر از روی صندلی اش بلند شد و به کنار پنجره بزرگ اطاق رییس جمهور رفت. در حالیکه به پایتخت بزرگ نگاه می کرد گفت: کار خوبی کردید که پلیس رو خبر نکردید... هر چند اگه پلیس هم اینجا بود من می تونستم به راحتی از همین پنجره پرواز کنم... با دو تا بال سیاه...

با صدای بلند خندید. رییس جمهور فقط لبخند زد. لوسیفر ادامه داد: و اما داستان مرگ جان اف کندی... گفته بودم که من قاتل جان اف کندی هستم... و حالا به سراغ شما اومدم... قبل از اینکه خواسته هام رو مطرح کنم بذارید جریان قتل کندی رو براتون بگم... داستان خیلی با مزه ایه...
رییس جمهور آب دهانش را قورت داد و به سختی گفت: بفرمایید... خواهش می کنم...
لوسیفر به چمدانش اشاره کرد و گفت: این چمدان همیشه همراه منه... به نظر سنگین می آد. اما برای من از کاه هم سبک تره... می خواین بدونین توش چیه؟!...

رییس جمهور چیزی نگفت. فقط به چمدان خیره شد. لوسیفر چمدان را روی میز گذاشت. آنرا به طرف رییس جمهور برگرداند و در چمدان را باز کرد. رییس جمهور به داخل چمدان خیره شد. پوکه های فشنگ مصرف شده... یک ردیف قطار فشنگ، یک شات گان، یک ریولور، چند تا اسلحه کمری، چند تایی هم سلاح سرد...
لوسیفر گفت: همه اینها برای کشتن یک رییس جمهور کافیه نه؟...
- تو داری منو تهدید می کنی... نمی دونی اگه من رو بکشی من هم مثل کندی در تاریخ جاودان خواهم شد... من رییس جمهور محبوبی هستم!
لوسیفر با صدای بلند خندید. ریولور را با دست چپ برداشت و گفت: پس حق انتخاب با شماست. جاودانی در تاریخ یا زندگی آرام در کنار خانواده تا پایان عمر؟...
رییس جمهور با دستمال عرق صورتش را پاک کرد و گفت: می خواستید داستان کشته شدن کندی رو به من بگید...

- داستان رو حتماً خودتون می دونید. فقط باید بگم کسی که ماشه رو فشار داد من بودم. در حال پرواز، فشار دادن ماشه ریولور برای من کار خیلی راحتیه... من تا حالا خیلی ها رو این طوری کشتم!... خیلی از کشته شدن کندی نگذشته بود که من جان لنون رو به قتل رسوندم... آه کندی بیچاره!! تیر توی گردنش جا گرفت. من اومدم به میان جمعیت. فریاد زدم... آهااااای ... کندی رو کی کشت؟... ما کشتیم!... همه ما... مردم گریه کردند... یادتونه؟
رییس جمهور به سختی گفت: بله.
- خب حالا انتخاب کنید!... زندگی یا مرگ؟...
رییس جمهور به عکس همسر و فرزندش روی میز نگاه کرد و گفت: خواسته های شما چیه آقای لوسیفر؟...
لوسیفر جلو آمد. دستش را روی میز گذاشت و صورتش را نزدیک صورت رییس جمهور آورد.
با لبخند گفت: کندی هم مثل شما مرد معقولی بود... البته شاید در نظر اول این طور به نظر می رسید...
سپس کاغذی از جیبش بیرون آورد و به دست رییس جمهور داد. به سمت صندلی برگشت نشست. سیگاری روشن کرد و از پنجره بزرگ به تماشای پایتخت مشغول شد...
...
عجب دردسری... بهترین موقع برای کشتنش همین موقع است... هفت تیر من توی کشوی میزم همیشه آماده است!...
رییس جمهور با لکنت گفت: چشمهام خیلی کم سو شده.. باید عینک بزنم...

و دستش را به سمت کشوی میز برد. لوسیفر لبخند زد. ریسس جمهور به سرعت اسلحه را بیرون کشید و به مغر لوسیفر شلیک کرد. لوسیفر سرش را با دست گرفت. از جایش بلند شد. جیغ کشید. شات گان را به دست گرفت و رییس جمهور را زیر رگبار گلوله گرفت. سپس به سمت پنجره بزرگ اطاق رفت و با آرنج شیشه را شکست و پرواز کنان با دو بال سیاهش از دفتر ریاست جمهوری فرار کرد...
جسد رییس جمهور کف اطاق افتاده بود.

***

شیطان گفت: آدم احمقی بود. احمق مثل همه شما...
خبرنگاری پرسید: از رییس جمهور چی خواسته بودید؟...

شیطان گفت: هیچ چیز... فقط کمی همدردی... اما اون حتی کاغذ من رو هم نخوند... بلکه فقط به این فکر کرد که با اون هفت تیر مسخره اش منو بکشه... من دلم می خواست یکشنبه ها با رییس جمهور قهوه بخورم... نه تنها با اون رییس جمهور احمق.. بلکه من... کنار مسیح می نشستم... اما اون همیشه غمگین بود... شاید هر موقع من پیشش بودم این طور وانمود می کرد... کنار موسی می نشستم ... اون فقط عادت داشت به دور دست خیره بشه و به عصاش تکیه کنه... انگار اصلاً منو نمی دید... کنار گوته و لامارتین می نشستم... اما اونها به حرف من گوش نمی دادند... منو طرد می کردند...

خبرنگاری سوال کرد: حالا چه می کنید؟... هنوز هم به دنبال دوست می گردید؟...
شیطان مظلومانه گفت: دوست؟... خب البته!
خبرنگار دیگری گفت: ولی شما که دستگیر شدید!

شیطان لحن صدایش را عوض کرد و گفت: پس واقعاً فکر کردید که من اسیر دست شمام!... باید برای شما احمق ها بگم که این یک جلسه توجیهی- آموزشی بود!... فقط برای اینکه کمی منو بیشتر بشناسید!!... و فکر می کنم که دیگه کم کم داره وقت رفتن می رسه...

یکی از پلیس ها اسلحه را به سمت شیطان گرفت و دیگری دستش را به سمت باتوم برد. شیطان ولی با صدای بلند خندید... صورتش برافروخته شد... صدای خنده اش به جیغ کشیدن شبیه شد و ناگهان همچون آتش زبانه کشید و ناپدید شد...
سیگارش هنوز بر لبه جاسیگاری می سوخت و نوشیدنی لزج سرخ رنگش هنوز روی میز بود...

ا                                                              

                                                                               امیدواریم خوشتون اومده باشه

                                                                    N & M

|+| نوشته شده توسط نسترن و مرتضی در سه شنبه 1385/04/20 | موضوع: داستان های حماسی
بالا